عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

139

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

اى ابا سفّانه از نزد كودكانم مىآيم كه از گرسنگى مانند مگسها بر هم گرد آمده‌اند . گفت برو بياورشان اينجا ، به خدا كه سيرشان خواهم كرد . [ چون به اندرون بازگشت ] گفتم با چه چيز سيرشان خواهى كرد ؟ بچه‌هاى گرسنهء تو با قصه خوابيده‌اند . گفت : به خدا سوگند كه بچه‌هاى تو و بچه‌هاى آن زن را سير خواهم كرد . وقتى كه بچه‌ها حاضر شدند حاتم برخاست و اسبش را كشت و آتشى برافروخت و سيخى به دست زن داد و گفت كباب كن و بخور . پس روى به من كرد و گفت كودكان را بيدار كن . بيدارشان كردم پس گفت : به خدا كه اين پستى است كه شما بخوريد و مردم اين قبيله گرسنه بمانند ، آن گاه راه افتاد و خانه به خانه صدا مىزد كه : برخيزيد و بر سر آتش بياييد . همه پيرامون اسب گرد آمدند و او جامهء خود را به سر خود كشيده بود و در گوشه‌اى نشسته . چندان نگذشت كه از اسب چيزى جز سمهايش نماند و او كه از همه گرسنه‌تر بود از آن به لب نزد . حاجة أبى الهذيل . در جايى مثل زنند كه كسى از كسى مىخواهد كه نياز شخص ديگرى را برآورد و در عين حال - از روى بدخواهى به پايگاه اين شخص نيازمند يا به انگيزهء ديگر - در دل مىخواهد كه نياز وى برآورده نشود . اين ابو هذيل كه از خاصان حسن بن سهل بود ، روزى پيش سهل بن هارون كاتب آمد و از او خواست كه دربارهء گرفتاريها و تنگى گذران وى نزد حسن بن سهل سخن بگويد و يارى خواهد . سهل پيش حسن رفت و چنين گفت : يا امير تو حال ابو هذيل و جاى و پايگاه او را در اسلام نيك مىشناسى و مىدانى كه او سخنگوى قوم خود است . او بود كه ملحدان را پس راند ، اينك او از تنگى گذران و زندگى به تو مىنالد . حسن بن سهل ، پاسخ داد كه در كار او و بهبود حال وى خواهم نگريست . چون سهل بن هارون به جاى خود بازگشت از روى بدخويى و ناپاك سرشتى به حسن چنين پيغام نوشت :